تبليغاتX
آریان همه عمر منه...
رویای سپید من... تو ای عشق و امید من... بی تو خواب ندارم... من بی قرارم...

 تولد یه فرشته کوچیک...

 

 

 

شعری از من، تقدیم به تو [ساناز کاشمری]

 

یه روز و روزگاری، تو آسمون رویا

ستاره بارونی بود، برای جشن فردا

ستاره ای درخشید، از توی آسمونها

مهتاب خانوم می خندید، میون کهکشونها

می خواست بگه که فردا، فرشته ای تو راهه

هدیه خداوند، چه پاک و بی گناهه

ستاره بارونی شد، اون شب توی آسمون

کاشکی دیگه نباشه، تو دنیا نامهربون

مهتاب خانوم نغنه عشق و براشون می خوند

قول نمی داد اما باز، همیشه روشن می موند

 می گفت فرشته ما، یکی یه دونه دختره

اون خواهر سحر وَ، ستاره باوره

می گفت تو صبح سپید، تو صبح پر شراره

اون میادش به دنیا، با شادی و ستاره

ستاره ها خوابیدن، آروم آروم تو رویا

مهتاب خانوم چشماشو، گذاشت رو هم تا فردا

صبح سپید اومد و، خورشید خانوم طلوع کرد

فرشته پائیزی، خنده رو باز شروع کرد

بیستم آبان شده، امروز یه روز تازه

نغمه شاد امروز، منتظر سانازه

بَه ساناز کاشمری، با یک نامه تو پاکت

شاد و آریانی باشید، دوستان تا بی نهایت

 

 ویدیو برای ساناز عزیزم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 13:18  توسط مهدیه  | 

 

قصه عشق

 

وقتی ستاره از قصه گل آفتابگردون و عشقش به خورشید می گفت، یاد اون روزی افتادم که گلهای اقاقی از توی باغچه می خوندن اگه دستامو بگیری غم پاییزو ندارن.. دنیایی که داشتم با حضور یه غریبه شد یه رویا و تو رویتش موندگار شدم. وقتی تو آغوش گرم مادر که محبت و عشق جاری بود، نفس می کشیدم، احساس آرامش می کردم. وقتی خواستم از نور خدا بگم و شاه مردان، ناخداگاه صدایی رو شنیدم که می گفت مولا علی جان. وقتی تو خونه عطر گل گلدون می پیچید، غناری نغمه بهاری سر می داد و گل یاس کبود از عشق می خوند. نمی دونستم باید چی کار کنم، بار سفرو بستم و راهی سفر شدم. منم شدم مسافر سرزمین عشق. شدم مسه دیونه ها و زیر بارون می خوندم: بگو ای گل که دوباره، این خزون با تو بهاره، وقت لبخند گلاست، بگو فردا مال ماست...

و اما عشق دلم رو بی قرار کرد... احساس می کردم دارم پرواز می کنم و می رم تو بال آسمون. رفتم توی یک کلبه، دلم گرفت، از کنار پنجره بیرون رو تماشا می کردم. صدای آوازی رو می شنیدم که خوند: پنجره رو وا کن، بخون از عشق و امید... پنجره رو وا کردم و هوای تازه ای وارد خونه شد که متوجه گلدون کنار پنجره شدم. قصه غم انگیزی برام گفت، قصه عشق خودشو: »یه روزی زیر گنبد نیلی، بود یه گلدون تنهای تنها. خالی بود جای گل توی قلبش، لونه داشت تو سینش غم دنیا... گل من« می گفت یه نامهربون اونو تنها گذاشته، آسمون هم حرفاشو شنید و با هوای تازه ای که وارد خونه می شدگلی  برای گلدون تنهای قصه آورد. بک گل همیشه بهار. دنبال یه بهونه بودم که منم قصه عشقم رو براش تعریف کنم. امّا بهونه ای پیدا کردم واسه خوندن ترانه ای از سرزمین مادری خودم »ایران« از شیرین و فرهاد گفتم تا ترانه عشق. اون منو همدم غروب می دونست. می دونست که رویای سپیدم بی عشق معنایی نداره. رویای سپید و شرر آلود.  منو همراز خودش شناخت و می خوند »بمون تا بمونم«

افسونگر قصه ها اومد سراغم. انگار اون طوری که باید می بودم نبودم. اما اون می دونست که بهار موندنی نیست. خسته شدم، شهر قصه ها رو می خواستم ترک کنم، می گفتم بذار برم نگو نه، نگو بی تو چی می شه... امّا یکی می گفت کاشکی همصدا بودی... لحظه ای سکوت کردم و به حرفای افسونگر قصه ها گوش دادم. اون می گفت این طلسم شرم رو باید شکست. به قصر شنی که کنار دریا با دستای یه عاشق ساخته شده بود خیره شدم. لحظه ای ایستادم و بعد طلسم شرمم شکست. داخل قصر که رفتم گلهای کاغذی رو می دیدم که از من گله داشتند. امّا بعد صدای آوازی رو شنیدم که برای شاپرک ها می خوند. یهو دیدم یه عالمه شاپرک از تو گلهای باغ پرواز کردن... تا بی نهایت... منم با لبخندی که روی لب داشتم خوشحال شدم و دیدم چقدر زندگی زیباست اگه اونو زیبا ببینی... گلها هم دیگه انگار از من ناراحت نبودن. بارون میومد و توی نم نم ذارون چهره یک نفر و دیدم که زود ناپدید شد. حس عجیبی داشتم. انگار من اون غریبه رو صدها سال بود که می شناسم. اون غریبه نزدیکتر اومد. آره من اونو می شناختم. همونی بود که رویام بی وجودش سپیدی نداشت. »گمشده من« دستشو به طرف من دراز کرد. من هم با چشمهای گریون دستاشو گرفتم. اون از کبوترای سپید می گفت که تو راهن. با هم رفتیم که نه تا کبوتر رو دیدیم که تو آسمون نیلی پرواز می کردند و می خوندن »ما کبوترهای سپیدیم که در آسمان قلبهایتان پرواز می کنیم، ما کبوترهای سپیدیم که آغاز ترانه عشق صلح و صفا را به ارمغان می آوریم« اونا رفتن به بقیه آدما خبر بدن که خورشید عشق تو یکی از همین روزها طلوع می کنه و غم از دلای آدما میره بیرون. اما مگه می شه اونا نباشن و ما از عشق بخونیم. بقیه عاشق ها هم اومدن تا با هم به دنبال کبوترها پرواز کنیم. همه پرواز کردیم و آروم آروم رفتیم تو دل آسمون و خوندیم »پیش تا پایان  ای جاویدان ایران«

 

پس از دیار آفتابگردان و اما عشق آغاز شد تا بی نهایت

 

 My poam of my Love Story 

Shad Va ARIANI bashid

Ta Bi Nahayat

alwaysARIANImahdiye

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 11:15  توسط مهدیه  | 

تقدیم به کلاغ عزیز...

ninef joonsharareh, sahar va sanaz aziz

nini

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 13:12  توسط مهدیه